![]() |
![]() |
|
| گاه گاه که می گذرم ... |
|
سلام مهربانم ! . . . هیچ گاه صدایم را نشنیدی و نگاهم را ندیدی بعد از مدّتها، تنها ماندنم گمانم دلت برایم سوخت شاید چون اوّلین باریست که با جامه ی سفید مرا دیدی و دیدی که اینچنین آرام گرفته ام و دیگر نگاهی و صدایی ندارم که . . . هزاران بار صداها و نگاه هایم را پس گرفتم، ولی باز هم نفهمیدی به راستی چشمانت بسته و گوش هایت پر از سنگ بود بلند شو، دستانت را بردار مبادا غبار تنهایی ام، بر دستانت بنشیند و سرنوشتت را برای خودش رقم زند بردار و برو به امان خدا مهربانم ! اینها را نگفتم که زلال اشک را در چشمانت ببینم دیگر اشکی ندارم گریه نکن حلالت کرده ام بلند شو دستانت را بردار مبادا غبار تنهایی ام، بر دستانت بنشیند برای همیشه خودم را به خاک و تو را به خدایی که اینچنین مهربان آفریدت، می سپارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 18:54 توسط شبگرد سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من و ... |
تو
شبگرد واژه های پر از سکوت من بودی و من ... بازیچه ای برای شعرهای تو . . . |
| لبخندی برای ... |
|
می دونی که بی تو . . . اولین شب آرامش اگه عشق منی چرا . . . آخی نازی کلیپ خداحافظی کلیپ اٍبرو کلیپ موسیقی آرشیو پیوندهای روزانه |
| غبار خاطرات گذشته |
|
آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|