![]() |
![]() |
|
| گاه گاه که می گذرم ... |
|
هر صبح، بر بلندای آسمان، بالهای صلح را می گشایم و پرواز آزادی را برای همگان می سرایم امید است که جنگ و نزاع و دشمنی از این دیـار رخت بر بندد و درخت صلح و دوستی، بر بـار نشیند * . . . * . . . * آمّیـن یـا ربّ العـالمیـن * . . . * . . . *
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:47 توسط شبگرد سکوت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 20:8 توسط شبگرد سکوت |
|
|
باران برکه می خندد برکه می لرزد برکه می رقصد باران تمام می شود ... باز برکه
. . . . تنها و بی تبسّم، می گرید ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:57 توسط شبگرد سکوت |
|
|
واج به واج ِ اسم قشنگت را میستایم ای بهترین ای بیهمتا ای یکتا ترین. باز هم غروب ِ جمعه ای دیگر را در انتظار ظهور زیبایت بودم، ولی باز هم . . . نیامدی منتظرت خواهم ماند . . . * . . . * . . . * . . . پدرم، سنگ صبورم، نمیخواهم تیغ برهنه ای باشم بر تن خسته ات. امید است که بتوانم مرهم دستهای ترک خورده ات باشم نه گدازه های آتش بر وجودت ... . . . * . . . * . . . * . . . روزی که با دستای گرمت مرواریدای رو گونمو پاک میکردی ، کاش بهم میگفتی میخوای ترکم کنی . . . * . . . * . . . * . . . کاش می شد بفهمی دلم با دیدن تو ، به چه گرداب ژرفی تبدیل میشه ! گردابی که . . . برای دیدن همیشگیت،
لحظه شماری می کنه . . . . * . . . * . . . * . . . شکستم ولی شکستنمو ندید . . . ، ولی وقتی شکوفا شدم، دید و بعد، فهمید که چی به سرش اومده و . . . . . . * . . . * . . . * . . . اولین بهاری رو که با هم طی کردیم، تو زمستون ِ دلم، بهترین بهاری بود که تو عمرم داشتم، ولی حالا بدترین و غمبارترین بهار رو که بوی پاییز داره، اونم تو بهار، دارم . . . * . . . * . . . * . . . نکند روزی در بازار، قلبم را به رایگان بفروشی . . . * . . . * . . . * . . . صادقانه می گویند غبار غم ، هر لحظه بیشتر از لحظات قبل ، مرا با خود به اعماق وجود
می برد. دیگر من ماندم و دنیایی تاریک. روزنه ی روشنی نیست.
روزنه های غم، با انگشت تمسخر، نحس بودنم را به یکدیگر نشان
می دهند. و چه زیبا صادقند. کاش از نخستین لحظه ی عمرم،
روزنه ی غمی، به چنین صداقت می بودم. حتی لحظه ی مرگم هم نتوانستم روزنه ی غمی باشم. . . . * . . . * . . . * . . . بر من تکیه میزنی ؟ مگر نمیدانی از آخرین نگاهت، خرد شدم ؟ فقط میتوانم زمینی سخت باشم برایت . . . * . . . * . . . * . . . خوشبختی همیشگی تون رو از خدای مهربون خواستارم و به دستان گرمش رهسپارتان می دارم . . . * . . . * . . . * . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:22 توسط شبگرد سکوت |
|
|
هیشششششش ! ! ! آروم بگو. میدونی ؟ دارم ابر غم رو می خوابونم که شاید شادی رو، رو لبِ آدما ببینم. آخه خیلی وقته که کسی به کسی لبخند نزده. خوشی متوجه چیزی نیستن، یه نفر هم هست که رو تاریکی ِ غم داره اشک میریزه و تو هیچ وقت متوجه نمیشی. ولی وقتی خودت اشک ریختن رو یاد بگیری، میفهمی که چقدر سنگ بودی و نمیدونستی ! برات بهترین نبودم ؟؟؟ شباهتم اینه که هر دو اشک ریزان هستیم و تفاوتمون اینه که پاییز هر سال یه برگ ریزان داره ولی من هر لحظه ... دعایت می کنم که تو باشی . . . * . . . * . . . * . . . اما ندانستم چشمانت . . . خواندن بلد نیست احساس کردم برام مهمی، فهمیدم که دنیا میتونه خیلی قشنگ تر از اینا باشه و شروع کردم بنای قلبمو بازسازی کردن. یه تار از نگاه معصومت، یه تار از صدای خراشیدة خودمو ، یه تار از مهربونیات، یه تار از غم هام ، یه تار از قلبت، و تمام وجودمو ... این طوری شد که بدیای من، با خوبیای تو دست به دست هم دادن و من، شدم تو ... خرد شدنم رو چی ؟ لرزة دستامو چی وقتی که چشمم بهت میافته ؟ شکستن ِ قلبمو زیر پاهات حس میکنی ؟ پس چی رو حس میکنی ؟ افسوس رفتی و قلبمو با همه ی بیکسی هام تنها گذاشتی . . . اما هنوزم . . . . . . می خوام کابوس شب های شیرینم باشی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 6:0 توسط شبگرد سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من و ... |
تو
شبگرد واژه های پر از سکوت من بودی و من ... بازیچه ای برای شعرهای تو . . . |
| لبخندی برای ... |
|
می دونی که بی تو . . . اولین شب آرامش اگه عشق منی چرا . . . آخی نازی کلیپ خداحافظی کلیپ اٍبرو کلیپ موسیقی آرشیو پیوندهای روزانه |
| غبار خاطرات گذشته |
|
آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|